broken heart
میشه پرنده باشی اما رها نباشی.......میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی 
چند روزی است که خبر  اسیدپاشی های متوالی به روی زنان به اصطلاح بدحجاب در اصفهان تبدیل به تیتر یک رسانه ها شده.متاسفانه خبری که واقعیت دارد. لحظات سخت و دردناک این فاجعه را از زبان یکی از قربانیان می شنویم:

«تمام تنم می‌سوخت و از درد فریاد می‌زدم، فقط تنها کاری که کردم این بود که لباس‌هایم را از تنم خارج کنم، اما مردمی که دورم جمع شده بودند به‌جای اینکه رویم آب بریزند می‌گفتند چرا لخت شده‌ای؟ لباس‌هایت را تنت کن.» سهیلای 27 ساله اینها را در حالی می‌گفت که تمام صورتش باندپیچی شده بود و به سختی حرف می‌زد. چشم چپش اگر عفونت نکند و عمل جراحی موفقی داشته باشد، 20 درصد بینایی خواهد داشت و چشم راستش به‌طور کامل نابینا شده است. روی یکی از تخت‌های بخش زنان بیمارستان سوانح و سوختگی مطهری خوابیده بود و هر دو دست، دو پا و تمام صورتش با باند پوشیده شده بود. به گفته مادرش، دکتر قریشی که در اصفهان او را ویزیت کرده بود دستور داده هر پنج ساعت یک بار حتما چشم چپش شست‌وشو شود، این در حالی است که می‌گفتند حدود 16 ساعت پس از شست‌وشوی قبلی چشم سهیلا، هنوز چشم او را شست‌و‌شو نکرده‌اند و این موضوع باعث رنجش سهیلا و پدر و مادرش بود. ساعت هفت شب چهارشنبه گذشته بود که سهیلای 27 ساله دو نفر از دوستانش را در خیابان بزرگمهر اصفهان از خودرو پیاده کرد و بلافاصله صدای یک موتوری را در نزدیکی خود شنید. سهیلا به محض دیدن موتورسیکلتی که کنارش توقف کرده بود احساس کرد چشمان و صورتش به‌شدت می‌سوزد و پس از چند ثانیه متوجه شد او قربانی جدیدترین اسیدپاشی‌های سریالی شده که این روزها در اصفهان در حال وقوع است. سهیلا سعی می‌کند روی تخت بنشیند، اما سوختگی‌های کمر و دستش این اجازه را به او نمی‌دهد. ناله‌ای از ته دل می‌کشد و ادامه می‌دهد: «داشتیم از استخر برمی‌گشتیم.در خیابان بزرگمهر دوستانم از خودرویم پیاده شدند و بلافاصله این اتفاق افتاد.من هم فوری لباس‌هایم را از تنم خارج کردم و روی آسفالت خیابان افتادم.» او با اشاره به اینکه مردمی که دورش جمع شده بودند افراد بسیار کم‌اطلاعی بودند، گفت: «هیچ‌یک از افرادی که دورم جمع شده بودند رویم آب نریختند و فقط سعی داشتند لباس‌هایم را رویم بیندازند و می‌گفتند بدنش معلوم است.» او ادامه داد: «دو نفر مرا بلند کردند و روی صندلی عقب خودرویم گذاشتند، در صورتی که روی صندلی عقب پر از اسید بود و دوباره در آنجا کمرم هم با اسید سوخت.» به گفته سهیلا، اولین بیمارستانی که او را پس از حادثه به آنجا منتقل کردند بیمارستان سوختگی کاوه بود. از بیمارستان کاوه نیز سهیلا به بیمارستان فیض اصفهان منتقل شد و اولین جایی که چشمان و صورت او را شست‌وشو دادند، همین بیمارستان بود. سهیلا در این‌باره به خبرنگار ما گفت: «در بیمارستان فیض که بودم، شنیدم پزشکان گفتند صورت و چشمانش هم سوخته، آنها را هم شست و شو بدهید. و تازه آنجا بود که چشم و صورتم را شست و شو دادند.»
   

   برای آینده‌ام هزار نقشه داشتم
مادر سهیلا که همراه او در بیمارستان است، عکسی از دخترش به ما نشان می‌دهد. سهیلا ادامه می‌دهد: «می‌بینید؟ من وکیل بودم، زیبا بودم، مانند خود شماها درس می‌خواندم و برای آینده‌ام هزاران نقشه داشتم. من فقط 27 سال دارم و نمی‌دانم به کدام گناه باید این‌طور مجازات می‌شدم.» او با بیان اینکه شنیده است این اتفاق برای دختران بدحجاب اصفهان افتاده است، ادامه داد: «می‌گویند بدحجابان قربانی اسیدپاشی هستند، اما من حجاب عادی داشتم و کاملا هم معمولی بودم.» او با اشاره به اینکه دایی‌اش شهید شده است، گفت: «ما خانواده شهید هستیم. آن روز هم یک مانتوی بلند سورمه‌ای تنم بود.»
    

  کسی مراقب چشمان سهیلا نیست
مادر سهیلا درباره وضعیت کنونی دخترش گفت: «بیمارستان چشم نمی‌توانیم او را بستری کنیم، چون تمام بدنش نیاز به پانسمان و شست‌و‌شوی مداوم دارد و این کار را در بیمارستان‌های تخصصی چشم انجام نمی‌دهند؛ از طرفی دیگر او اکنون در بیمارستان سوانح و سوختگی بستری است و برای چشمان او هیچ کاری نمی‌کنند.» وی افزود: «مراقبت نکردن از چشمان سهیلا در این بیمارستان در حالی است که چشمانش باید مرتب شست‌وشو داده شود و پمادی که پزشک تجویز کرده به چشمانش بزنند، اما در این بیمارستان باید چندین بار برای پماد زدن به چشمان دخترم از آنها خواهش کنم تا این کار را انجام بدهند.» پدر سهیلا نیز در ارتباط با وضعیت دخترش گفت: «حالا که این اتفاق افتاده من از مسئولان تقاضا می‌کنم حداقل کاری بکنند که همین 20 یا 30 درصد بینایی که به گفته پزشکان امکان دارد برای چشم چپ دخترم بماند، از بین نرود.» دخترم زیبایی،  صورت، بینایی یک چشم، بخشی از یک دست و یک پا و اعصاب خود را از دست داده است. تو را به خدا امکاناتی فراهم کنید که این چشم چپش کمی دید داشته باشد.» او در همین رابطه افزود: «به پرستار چشمی که می‌خواستیم از بیرون بیاوریم تا از چشمان سهیلا تا زمان عمل مراقبت کند، اجازه ورود ندادند، اما از طرفی خودشان هم مراقبت نمی‌کنند و بدون شست‌و‌شو دادن فقط برای دردهای نفسگیر چشمان دخترم مرفین تزریق می‌کنند.»

 

وقایع اتفاقیه:

+ نمیدونم چرا مردم ما تا این حد وحشی شدند...دلیلش چیه؟خدایا خودت به مردممون رحم کن

 

+ این روزا به نام دین هرکاری میکنند....از گروه داعش گرفته تا تجاوز و الان اسیدپاشی...از دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست...

+ دلیل کم شدن فعالیتم در وبلاگ پایان ناممه که حسابی درگیرشم تا تموم بشه


برچسب‌ها: اسیدپاشی در اصفهان, گفتگو با قربانیان اسیدپاشی, وقایع اتفاقیه, محمدرضا محبوبی
[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 6:9 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]
سال دهم هجرت بود و پیامبر از آخرین سفر حج خود باز می گشت، گروه انبوهی كه تعدادشان را تا صد و بیست هزار رقم زده اند او را بدرقه می كردند تا این كه به پهنه بی آبی به نام غدیر خم رسیدند.
نیم روز هیجدهم ذی الحجه بود كه ناگهان پیك وحی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و از جانب خدا پیام آورده كه: «ای رسول آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به گوش مردم برسان و اگر چنین نكنی رسالت او را ابلاغ نكرده ای و خداوند تو را از گزند مردمان حفظ خواهد كرد» پیامبر دستور توقف دادند و همگان در آن بیابان بی آب و در زیر آفتاب سوزان صحرا فرود آمدند و منبری از جهاز شتران برای پیامبر ساختند و رسول خدا بر فراز آن رفته و روی به مردم كردند. ابتدا خدای را سپاس فرموده و از بدیهای نفس اماره به او پناه جست و فرمود: ای مردم بزودی من از میان شما رخت بر می بندم، آنگاه می افزاید چه كسی بر مومنین در ارزیابی مصلحت ها و شناخت و تصرف در امور سزاوارتر است همه یك سخن می گویند خدا و پیامبر داناترند.


رسول گرامی می فرماید: آیا من به شما از خودتان اولی و سزاوارتر نیستم و همگان یك صدا جواب می دهند كه چرا چنین است. آنگاه فرمود: من دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم یكی ثقل اكبر كه كتاب خداست و دیگری ثقل اصغر كه اهل بیت منند. مردم، بر آنان پیشی نگیرید و از آنان عقب نمانید. آنگاه دست علی (ع) را در دست گرفت و آن قدر بالا برد كه همگان او را در كنار رسول خدا دیدند و شناختند. سپس فرمود: خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. ای مردم هر كس كه من مولا و رهبر اویم این علی هم مولا و رهبر اوست و این جمله را سه بار تكرار كرد و چنین ادامه داد: پروردگارا، دوستان علی را دوست بدار و دشمنان او را خوار. خدایا علی را محور حق قرار ده و سپس فرمود: لازم است حاضران این خبر را به غایبان برسانند. هنوز اجتماع به حال خود باقی بود كه دوباره آهنگ روح بخش وحی گوش جان محمد صلی الله علیه و آله را نواخت كه: «امروز دینتان را برایتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به پایان رساندم و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم» و بدین سان علی (ع) از جانب خداوند برای جانشینی پیامبر (ص) برگزیده شد.

 

وقایع اتفاقیه:

 

+ عید سعید غدیر مبارک

+ آلبوم جدید چاوشی نسبتا بد نیست..زیباست..مخصوص تراک اولیش "دزیره"..حتما پیشنهاد میدم گوش بدید

+ امان از پایان نامه که امونمو بریده...اینقد کارای تحقیقاتی کم نبود دیگه ترجمه هم اضافه شده..یعنی دهنم سرویس شد از بس ترجمه کردم...ای خدا کی تموم میشه؟

+ آقای سیاسی بعداز کلی مذاکره برای بازی پرسپولیس-رئال حالا که به نتیجه رسید و قرارم شد تابستون رئال با تمام ستاره هاش ازجمله رونالدو بیاد تهران، حالا فهمیده اون یارو ایرانیه که تو جلساتش بوده ضدانقلاب بوده....خخخخخ...آخه یکی بگه یه بساز بفروش با فوتبال اونم تیمی مثل پرسپولیس چیکار؟؟

 


برچسب‌ها: عید غدیر, عید سعیدغدیر خم, وقایع اتفاقیه, محمدرضا محبوبی
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 5:26 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]

 

بر پیکر عالم وجود جان آمد / صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمان / یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

 

وقایع اتفاقیه:

+ عید سعید قربان رو به همه تبریک میگم

+ پایان نامم دست از سرمن برنمیداره...خسته شدم...:((

+ چندشب داشتم معراجی ها رو میدیدم یه زیر نویس اومد ردشد که نوشته بود طرح کاهش جمعیت مسلمانان یه نقشه اسرائیلی بوده.!!!!!

+ فکر کنم 30 ساله عمه ی من داره برنامه ریزی میکنه واسه طرح یه فرزندی...هنوز یادمون نرفته پشت پفک نمکیا نوشته بود: فرزند کمتر زندگی بهتر.... والبته هنوز یادمونه بچه بالاتر از 3 تا رو کوپن نمیدادن و از خیلی مزایای دیگم بی بهره بود...

+ در انتظار آلبوم جدید محسن چاوشی (پاروی بی قایق) هستیم که قراره چهار شنبه بیاد...


برچسب‌ها: عید قربان, کاهش جمعیت, وقایع اتفاقیه, محمدرضا محبوبی
[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]

از اینهمه نامردمی ها قلبم داره میمیره کم کم


من از تو میپرسم خدایا،اینجا زمینه یا جهنم؟


وقتی برای گریه کردن باید از این دنیا جدا شد


وقتی واسه آزاد بودن باید اسیر آدما شد....

‎از اینهمه نامردمی ها قلبم داره میمیره کم کم
من از تو میپرسم خدایا،اینجا زمینه یا جهنم؟
وقتی برای گریه کردن باید از این دنیا جدا شد
وقتی واسه آزاد بودن باید اسیر آدما شد....‎
 

برچسب‌ها: گروه داعش, داعش, محمدرضا محبوبی
[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود ،عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.

دکتر علی شریعتی


برچسب‌ها: زیر باران, دکتر شریعتی, محمدرضا محبوبی
[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 7:45 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]
 معاون اول قوه قضاییه با ارسال نامه‌ای به وزیر ارتباطات از او خواست که ظرف حداکثر یک ماه نسبت به فرآهم آوری زمینه و بستر فنی مورد نیاز مسدودسازی و کنترل اطلاعاتی موثر شبکه های اجتماعی نظیر وآتس آپ(Whats app)، وایبر(Viber) و تانگو(Tango) اقدام کند، در غیر این صورت قوه قضائیه نسبت به این امر اقدام خواهد کرد.

به گزارش «انتخاب»، متن نامه حجت الاسلام و المسلمین محسنی اژه‌ای به وزیر ارتباطات به شرح زیر است:

جناب آقای دکتر واعظی

وزیر محترم ارتباطات و فناوری اطلاعات

سلام علیکم

نظر به انتشار گسترده محتوای مجرمانه و ارتکاب انواع جرائم علیه عفت و اخلاق اسلامی و امنیت عمومی و ... بالاخص انتشار وسیع مطالب مهم علیه بنیانگذار انقلاب اسلامی علیه حضرت امام خمینی (ره) در هفته های اخیر از طریق برخی شبکه های اجتماعی نظیر واتس آپ، وایبر و تانگو که بعضا توسط دولت های معاند نظام جمهوری اسلامی ایران در خارج از کشور مدیریت فنی و محتوایی می شود و با عنابت به این که علی رقم استمهال سه ماهه جنابعالی و همکاران محترم مبنی بر اعلام آمادگی در خصوص فرآهم آوری امکان مسدود سازی و پالایش هوشمند محتوای مجرمانه در شبکه های موصوف و ارائه شبکه های اجتماعی داخلی هم سطح با شبکه های مذکور، مع الاسف تا کنون اقدام موثری به عمل نیامده است.

لذا در اجرای دستور ریاست محترم قوه قضائیه حضرت آیت الله آملی ظرف مدت حداکثر یک ماه نسبت به فرآهم آوری زمینه و بستر فنی مورد نیاز مسدودسازی و کنترل اطلاعاتی موثر شبکه های یاد شده اقدام عاجل صورت پذیرد، در غیر این صورت قوه قضائیه در راستای وظایف ذاتی خود نسبت به مسدودسازی شبکه های اجتماعی دارای محتوای مجرمانه اقدام مقتضی به عمل آورده و با متخلفین از دستورات قضایی در هر رده ای طبق قانون برخورد خواهد نمود.»

 

وقایع اتفاقیه:

 

+ یه برنامه درست وحسابی تو این گوشیا بود که ملت باش سرگرم بودن والبته با وایبر میشد باهزینه کمتر تماس گرفت که اونم بحمدلله دارن فیلتر میکنن.

+ چندروز پیش میخوندم که ایران در میان کشورهای جهان از لحاظ سرعت اینترنت جزو 5 کشور آخر جهانه و از لحاظ هزینه جزو 3 کشور اول!!!

+ نوشته بود قیمت اینترنت تو ایران 2 برابر افغانستان و 3500 برابر ژاپنه..میدونید یعنی چی؟ یعنی ژاپن اینترنتشون گیگی 1 تومنه یعنی مفته مفته!!اونوقت ما...


برچسب‌ها: فیلتر واتس آپ و وایبر, فیلترینگ, قیمت اینترنت در ایران, وقایع اتفاقیه, محمدرضا محبوبی
[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 7:26 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]
سلام.دنبال یه متن ادبی واسه تولدم میگشتم اما خب....پیداش نکردم:)))

پس بدون هیچ متن خاصی میگم : جمعه 23 ساله میشم...پس تولدم مبارک....


برچسب‌ها: تولد, محمدرضا محبوبی
[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]

همسرم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی

می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو می‌تپد

 

شنيدم دوست داشتن از عشق برتر است حالا ميتوانم كاملا این جمله را درك كنم چون تا قبل از ازدواج عاشقت بودم اما حالا چون كودكي وابسته به مادر،دوستت دارم و از بودنت لذت ميبرم...

دومین سالگرد پیوندمان و دومین سال زندگی مشترکمان را تبریک میگویم

 

وقایع اتفاقیه:

+ بازگشت به وبلاگ بعداز یک ماه ونیم....این بار با تغییراتی

+ ازجمله مهم ترین تغییرات اینه که کامنت ها فقط مرتبط با پست باشه...اگر ببینم کامنت ها دارن شبیه چت میشن دیگه جواب نمیدم

+ آهنگ وبلاگ: قلبم رو تکراره - مرتضی پاشایی


برچسب‌ها: سالگرد ازدواج, مرتضی پاشایی, وقایع اتفاقیه, محمدرضا محبوبی
[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 5:8 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]

سلام.حالتون خوبه؟؟؟منم خوبم...عید فطر رو به همتون تبریک میگم.

 

قصد دارم این وبلاگ رو بنا به دلایلی مدتی تعطیل کنم

 

پس تا بازگشایی مجدد.... خداحافظ

 

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ محمدرضا ]

آخرین شب جمعه ماه مبارک رمضان مصادف است با رحلت حضرت محمد هلال بن علی فرزند بلافصل مولای متقیان امام علی(ع):

کیفیت آمدن حضرت محمد هلال بن علی (ع) به آران:


زمانی که هلال علی (ع) و عون علی (ع) در طائف بودند خبر شهادت امام حسین (ع) و یارانش به آن ها رسید پس ایشان چند روز به عزاداری و سوگواری پرداختند و پس از آن طائف را ترک گفتند و به سوی خراسان که در آن وقت مرکز بسیاری از شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) بود روانه شدند و پس از ورود به خراسان در شهر طوس اقامت گزیدند شیعیان و دوستداران از ورود آنان آگاه شدند و گروه گروه به دیدارشان می رفتند و گرد آنان جمع می شدند



حاکم وقت طوس ــ قیس بن مره ــ که در آن زمان به طائف و بطحا رفته و مغیره ــ پسر عمش ــ را جانشین خود قرار داده بود. چون مغیره از ورود هلال علی (ع) و عون علی (ع) و گرد آمدن انبوه شیعیان و دوستان اهل بیت (ع) به دور آن ها مطلع شد، از ترس آن که مبادا شورشی علیه او یا حاکم طوس بر پا شود، قیس را از جریان آگاه ساخت. قیس ، بلافاصله خود را به طوس رساند و لشکری مهیا ساخت و مغیره را به فرماندهی سپاهی دیگر نصب کرد و آن دو بزرگوار ویارانشان را به نبرد طلبیدند. هلال علی (ع) و عون (ع) به اتفاق دوستان و یارانشان ، برای دفاع از خود از شهر خارج گشتند و با لشکر قیس و مغیره به نبرد پرداختند. این نبرد سخت تا آغاز شب ادامه یافت ، در این میان بسیاری از یاران و شیعیان مجروح و کشته شدند و عون علی (ع) نیز شهید گردید. شبانگاه چون محمد هلال از شهادت برادر مطلع گشت با کثرت سپاه دشمن و کمی یاران چاره را در آن دید که شبانه طوس را ترک و به نقطه ای دیگر مهاجرت کند . پاسی از شب گذشته بود که محمد هلال (ع) یاران باقی مانده را به حضور طلبید و آن ها را در ادامه نبرد یا ترک آن به اختیار خود واگذاشت. سپس با آنان وداع کرد و شبانه خود را به قلب سپاه دشمن زد و با کشتن و زخمی کردن عده ای در حالی که خود نیز مجروح شده بود به نقطه ای نامعلوم روانه گردید. طول شب را به پیمودن راه و بیراهه ها گذراند. صبحگاهان به تپه ای رسید که چشمه آبی در کنارآن روان بود. ابتدا وضو ساخت و نماز صبح را به جا آورد هنگامی که هوا روشن شد نگاهی به اطراف خود افکند و از دور کلبه ای دید که در کنار آن زن کهن سال و دختر جوانی ایستاده اند و به آن نقطه رفت . با نزدیک شدن آن حضرت به کلبه پیرزن جلو آمد و سلام کرد واز او خواست از اسب پیاده شود. پیرزن اسب او را گرفت و در کنار کلبه بست و حضرت را به داخل کلبه فراخواند ، محمد هلال (ع) وارد کلبه شد و پیرزن از او سوال کرد:«ای جوان کیستی و از کجا می آیی و این زخم ها چیست؟» محمد هلال (ع) در پاسخ گفت : «ای مادر ! من مردی تاجرم، حرامیان به قافله ما حمله کردند. تعدادی را کشتند و برخی را مجروح و زخمی ساختند من نیز با آن ها نبرد کردم و زخمی شدم و برادرم نیز کشته شد. چون شب فرا رسید من از میان آن ها بیرون آمدم و تمام شب را در راه بودم و هم اکنون به اینجا رسیدم» پیر زن لباس های خونین او را بیرون آورد، به زخمهایش مرهم نهاد و طعامی برایش مهیا ساخت.



پیر زن سؤال کرد :«ای جوان ، چهره و جمال تو به اولاد ابوتراب می نماید، تو را به محمد و آل او سوگند می دهم با من بگوی که تو کیستی و نامت چیست و از کدام قبیله ای؟» محمد هلال (ع) در جواب او فرمود:« ای مادر نامم محمد (ع) و فرزند علی بن ابی طالبم (ع) .» پیر زن چون نام علی را شنید با دخترش به دست و پای آن جناب افتادند و از سر شوق گریه کردند او نیز خود را معرفی کرد و گفت «من و این دختر نیز از شر کافران و ستمکاران به این مکان پناه آورده ایم.»

محمد هلال روز را به استراحت پرداختند . چون شب فرا رسید. خوابیدند آن شب خواب هولناکی دید، چون صبح شد برخاست و اسب خود را زین کرد و برای رفتن آماده گردید. پیرزن از او خواست که نزد آنان بماند ولی حضرت قبول نکرد عذر خواهی کرد سپس با آنان وداع کرد و راه خود را در پیش گرفت چند شبی راه پیمود و روزها را پنهان می شد و به استراحت می پرداخت تا آن که به حوالی قم رسید. کشاورزان در دشت ها و مزارع اطراف قم به زراعت مشغول بودند. محمد هلال (ع) نام آن مکان را پرسید. کشاورزان در جواب گفتند «اینجا حوالی شهر قم است و اهالی این منطقه به خاطر شهادت امام حسین (ع) و یاران او، سوگوار و عزادارند.» از سوی دیگر محمد اشعث با هزاران نفر قصد حمله به مردم قم را دارد او که دشمن اهل بیت است می خواهد دوستان و شیعیان علی (ع) را به قتل برساند. محمد هلال (ع) چون این خبر را شنید ، روی کاشان نهاد و اسب خود را می راند تا به احمد آباد کویر و پس از آن به نوش آباد رسید. در آنجا پیرمردی در باغش از آن حضرت پذیرایی می کند و ایشان پس از ساعتی استراحت به طرف آران حرکت می نمایند.

هنگام غروب بود که نزدیک حصاری رسید زارعان به کشت و آبیاری مشغول بودند محمد هلال (ع) از آنان نام محل را پرسید ، گفتند:« اینجا مزرعه آران دشت است» کشاورزان نیز از دیدن این جوان در شگفت شدند.



از میان آنان پیرمردی که یعقوب نام داشت و بارها به حضور پیامبر (ص) شرفیاب شده بود و از دوستان و پیروان علی (ع) بود نزدیک آمد سلام کرد و به آن حضرت خوش آمد گفت. سپس از محمد هلال (ع) خواست تا خود را معرفی کند . آن حضرت خود را شناساند که از اولاد علی (ع) است. یعقوب خود را به دست و پای آن حضرت افکند و مهمان عزیز و تازه وارد را به همراه خود به خانه، داخل قلعه برد و از او پذیرایی کرد، زخم هایش را مرهم نهاد. پس از آن زیرزمینی را ــ که آب در آن جاری بود ــ برای سکونتش آماده ساخت. محمد هلال (ع) در آن زیرزمین اقامت گزید و بارها به یعقوب گفت:«من از طائف که بیرون آمدم در هیچ جا یک دم آرام نگرفتم اما در آران آرامش یافتم». از آن پس یعقوب و فرزندانش در خدمت آن جناب بودند و از یاران و دوستان دیدارکننده پذیرایی می کردند.

آن حضرت مدت سه سال در آران بودند و در مکان مذکور به عبادت و وعظ و ارشاد دوستان و شیعیان اشتغال داشتند. محمد هلال (ع) در یکی از شب های جمعه آخر ماه مبارک رمضان سال سوم اقامتش، پیامبر (ص) ، حضرت علی (ع) ، حضرت زهرا (س)، امام حسن (ع) ، امام حسین (ع) و عون (ع) را به خواب دیدند که در آن میان پیامبر (ص) او را مورد خطاب قرار داده فرمودند :« فرزندم !مدتی است که انتظار تو را می کشم». آن حضرت سیبی در دست داشت و به محمد هلال (ع) فرمود «این سیب از آن توست، جهد کن تا فردا شب با این سیب روزه خود را افطار نمایی و نزد ما باشی» چون محمد هلال (ع) از خواب بیدار شدند ماجرای خواب خود را برای یعقوب نقل نمودند و خواب را بدین گونه تعبیر کردند که :« امروز آخرین روز عمر من است و امشب از دنیا می روم». یعقوب و فرزندانش با شنیدن خواب و تعبیر آن ناراحت و گریان شدند. محمد هلال (ع) آنان را دلداری داد. آیاتی از قرآن مجید را که راجع به مرگ و عالم آخرت را برایشان تلاوت نمودند. چون شب فرا رسید آن حضرت نماز مغرب و عشاء را با یعقوب و فرزندان به جماعت اقامه کردند. پس از آن یعقوب و فرزندان او را ، وصیت نمودند که پس از مرگ مرا در همین مکان دفن کنید. آنگاه سر به سجده نهادند. چون ساعتی گذشت یاران متوجه شدند که آن جناب ندای ارجعی را لبیک گفته و به جمع جد و پدر بزرگوارش و برادران ملحق گشته است. یعقوب و فرزندانش آن جناب را غسل دادند و کفن نمودند و پس از نماز او را در همین مکان که زیارتگاه اوست به خاک سپردند. پس از سه روز یعقوب نیز به او پیوست و در پایین قبر آن حضرت مدفون گردید.


برچسب‌ها: رحلت محمدهلال, هلال بن علی, آران, محمدرضا محبوبی
[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 0:4 قبل از ظهر ] [ محمدرضا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این یه وبلاگ شخصیه وتقریبا از هر موضوعی توش گذاشتم....همه چیز در مورد من تو پروفایلم هست
امکانات وب